تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن!!!
دغدغه

بگذارید و بگذرید
 ببینید و دل مبندید
 چشم بیندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

قصه من

اي كاش قصه گفتن بلد بودم.تا شايد قصه زندگيمو حداقل واسه خودم مي گفتم.كاش شهرزاد قصه گو بودم.نمي دونم چرا وقتي مي خوام با خودم حرف بزنم لال مي شم.اصلا نمي دونم درباره خودم حرف بزنم يا درباره اطرافيانم.درباره وضعيت مملكتم يا مردمي كه هر روز تو خيابونا
مي بينمشون.بهشون زل ميزنم.بعضياشون نگاهمو با نگاه جواب مي دن و رد ميشن وبعضي ديگه چپ چپ نگاه مي كنن و تو دلشون از خودشون ميپرسن كه اين يارو كم داره؟اما تو اين نگاه يه سؤال هستش. به خدا اين چشما اهل چريدن نيستن.نمي دونم كجارو بايد دنبال چيزي كه نمي دونم چيه بگردم.نمي دونم اين حال خرابيا كه نمي دونم دليلش چيه كي دست از سرم بر مي دارن.

انتقاد

از آدمايي كه ظاهر خوب و خوشگل دارن، همچين متين هستن، اما باطنشون شبيه حيوون هستش حالم به هم مي خوره.ترجيح مي دم اگه بد هستم همه بدونن تا اينكه فيلم بازي كنم جلوي همه.

قضيه

اصلا آقا جون مي دوني چيه؟اين دفعه مي خوام فرق كنه نوشتنم.ميخوام رك بشم.اونم از نوع بد فرمش كه آتيش ميزنه بعضيارو.برا همينه كه اون بالا اينقدر لحنم خودمونيه.خسته شدم از بس از غم و غصه نوشتم.آخرش چي شد؟خيليا مسخرم كردن و گفتن خاك عالم تو اون سرت!البته حرف اونا كه مهم نيست ولي واسه تنوعم كه شده ايندفعه اين جوري مي نويسم.

آقا بذاريد ماجرايي كه چند وقت پيش اتفاق افتاد برام بگم كه تا نگم آروم نمي گيرم.پس همچين چشاتو بدوز به مانيتورت چهل ستون حواستم جمع كن.

عيد فطر، همين چند روز پيش، زد به سرمون بريم بيرون يه چرخي بزنيم.با يكي از رفقا زديم بيرون گفتيم كجا بريم؟ هوس كرديم بريم پارك نياوران.جاتون خالي رفتيم و داشتيم خير سرمون قدم مي زديم يه دفعه ديديم داره صداي دامبول و تمبك مياد.ما هم كنجكاو، راه افتاديم طرف صدا.رسيديم به صدا ديديم بله آقايون جشن گرفتن به مناسبت عيد فطر.ما هم به رفيقمون گفتيم فلاني وايسيم ببينيم چه خبره.بعد يه مدت دوستان يه آهنگ شاد و قشنگ گذاشتن كه اينقدر قشنگ بود 8-7 تا از اين سربازهاي مادر مرده‌ي شادي نديده جو گير شدن و شروع كردن حركت موزون انجام دادن.دو تا از اين آش خورها مثل اينكه زيادي با اين آهنگ ارتباط برقرار كرده بودن، حسابي داشتن سنگ تموم مي ذاشتن.خلاصه بعد از اين آهنگ كذايي مجري برنامه گير داد به اين سربازا و دعوتشون كرد كه تشريف بيارن روي سن.سربازهاي تشنه شهرت هم با سرعت خيره كننده خودشونو به اونجا رسوندن.بي خبر از اين كه چه سرنوشت شومي در انتظارشونه.مجري گفت:آقايون اين چه كاريه كه شما مي كنيد؟شما با اين كار به اين جمعيت بي احترامي كرديد.چون بعضيا به من خبر دادن كه بعضياي ديگه! از اين وضعيت بدفرم ناراحتن و گفتن جمع كنيد مجلس فسادو!!سرباز كه همچين كم رو هم نبود ميكروفون رو قاپيد و گفت هيچ كس از اين كار ما ناراحت نيست غير از همون بعضيا بد رو به جمع كردو گفت مگه نه؟جمعيت هم با سوت و كف حرف اونو تأييد كردند.مجري هم كه اين وضعيت رو ديد گفت:خوب حالا چون پسر خوبي هستيد به بعضيا كه الان مي خواستن بيانو شمارو ببرن مي گم كه باهاتون كاري نداشته باشن و بذارن اين مجلس شاد ادامه داشته باشه.من پيش خودم داشتم فكر مي كردم كه ايول اين بعضيا چه مهربون شدن، خيلي عجيبه.از فرط اين خوشحالي گرسنم شد و گفتم برم يه چيزي بخرم از بوفه پارك.راه افتادم كه ناگهان- چشمتون روز بد نبينه- ديدم همون سرباز مذكور و رفقاش دارن مي دوند من اول فكر كردم مسابقه گذاشتن با هم ولي ديدم نخير از اين خبرا نيست
4- 3 تا از اين دوستان مهربون(بعضيا!) دارن سربازاي نگون بخت رو با چماق تعقيب مي كنن و حتما كار سربازاي بيچاره تمومه.خيلي حالم گرفته شد.خيلي.نه از اين تعقيب و كريز.بلكه از دورويي و تفاوت ظاهر و باطن بعضيا.برا همين بود كه اون بالا از ظاهر و باطن گفتم و از حالم كه داره از اين وضعيت به هم مي خوره.

درديست غير مردن كان را دوا نباشد(ختم كلام!)

خوب...ديديد؟؟نظرتون چيه؟قصه، قصه‌ي درده...اين دردو به كي بگيم؟من كه نمي دونم.شما مي دونيد؟خدا به من هم رحم كنه!مگه نه؟پس تا بعد... .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:45  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 

با خودم عهد مي بندم كه ديگر به هيچ كس دل نبندم.در عمق وجودم آتش به پا شده است.چگونه اين اين آتش را خاموش كنم؟دلخوش بودم كه به آرامش رسيده ام.اما افسوس...افسوس كه دلم جنگ را باخت.

با ترس از خواب پريدم.باران مي بارد.چه باراني.آسمان هم دلش مثل من گرفته است.اما خوشا به حال آسمان كه مي تواند ببارد.من نمي توانم.حسرت مي خورم... .

خيلي وقت است تنها شده ام.اما خودم خبر ندارم كه چقدرغريبم.چه درد بي درماني است اين تنهايي... .

مي خواهم بخوابم.مي خواهم به خواب ابدي بروم.مي خواهم فراموش شوم.مي خواهم دور تا دورم ديوار بكشم.ديواري بس بلند.خسته ام... .

از هياهوي اطرف و اطرافيان بيزارم.از زرق و برق بيزارم.از خودم بيزارم.خدايا اين چه حس غريبي است؟...خاطراتم را مي خواهم...تا ابد...تا هميشه...فقط همين... .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:19  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 

صبر كردم...صبرم صبر ايوب نبودولي اين صبر من را پير كرد...چه مي توانستم كنم غير از صبر؟تا زمان معجزه صبر كردم...اگر خدا خداست،كه بودجواب صبرم را مي داد، كه داد.

روزگار غريبي بود.تجربه اي ارزشمند و گرانبها كه به سختي به دست آمد.مي گويند پس از هر سر بالايي بايدانتظار سراشيبي را كشيد.مي گويند پس از هر سختي،آساني در جايي منتظر انسان است.من اكنون بر فراز قله ايستاده ام.اميدوارم در اين سراشيبي واژگون نشوم.نمي خواهم بگويم ديگر سختي ها تمام شده است،اما كمي آبديده شده ام و آماده ام با تمام مشكلات مبارزه كنم.

خدا را با تمام وجود سپاس مي گزارم و از او مي خواهم بار ديگر قدرت لا يزال خود را به رخم بكشد.اما اين بار دست من را در دست خود بفشارد كه نيازمندم.

خدايا راضيم به رضايت ...و ديگر هيچ... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 23:19  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 

آیا شنیده ای؟...هرگز شنیدی که تو انتهای شب کوه هم به کوه میرسه؟

آیا شنیده ای؟...تا حالا به گوشت خورده که فرهاد،بی تیشه،به کوه تکیه داده باشه؟

می دونم که هیچ کدومتون نشنیدید اینارو...کدومتون از حال یه چوب شکسته سرگردون تو دریا خبر دارید؟

شب قصه خیلی پر غصه شده...خبر داری؟

الان می دونم پیش خودت می گی: این حرفای مسخره چیه که این دیوونه میزنه؟؟

حق داری که درکش نکنی این دیوونرو...ولی باور کن این حرفا مسخره نیست...

حاضری به خاطر کسی که تا حالا ندیدیش بمیری؟بهت بگن بمیر ولی نپرس چرا...ها؟؟چیکار می کنی؟؟

میگی مگه دیوونه ام؟ من واسه نزدیک ترین کسانم نمی میرم چه برسه به کسی که تا حالا ندیدمش!!...

آدمای این دنیارو چقدر دوست داری؟حتی کسانی که تا حالا ندیدی و اصلا روحتم ازشون خبر نداره...

یه ذره به این حرفا فکر کن...من میگم ارزششو داره...

آیا شنیده ای؟؟؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:28  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 

آهسته آهسته غم از دلم بیرون می رود.دردهای درونم به خواب

 

 میروند.دلتنگی هایم فراموش نمی شوند اما آرام آرام آن ها هم شیرین می

 

گردند.می گویند زمان بسیار بی رحم است اما من مدیون زمان

 

هستم.حرف های ناگفته ام در اعماق وجودم ته نشین شده اند اما چه

 

کنم؟چاره ای ندارم جز انتظار.آرزو میکنم این انتظار مر گبار که مدت

 

ها  است من را پیر کرده است به پایان برسد.موهای سپید سرم به من

 

چشمک می زنند،گویی در گوشم نجوا می کنند،که ما یادگار روز های

 

تلخت هستیم.ای کاش دلم هم سپید شود.شب هایم سخت می گذرد.حسرت

 

روز های گذشته مثل خوره روحم را خورده است.اما دیگر کافی است.من

 

نمی توانم با روزگار بجنگم.دست خود را به علامت تسلیم بالا میبرم.من

 

به عجز خود پی برده ام.من برگی میان باد هستم.یک برگ زرد.اما می

 

خواهم معجزه کنم.سبز می شوم.سبز.پروردگارا من ضعیفم.کمکم

 

کن.خواهش می کنم دستی به سر این بنده درمانده ات بکش.خواهش می

 

کنم.به درگاهت با تمام وجود چنگ می زنم.یاری ام کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:28  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم * سهم توشد روز تازه سهم من اشک تا بریزم

به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم * گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره ها تو عزیز تر از چشامی * هرجا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی

تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی * که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم * واست این همه ترانه از ته دل نمی خونم

اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم * داری آب می شی می میری اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی * از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی

تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد * از همون لحظه که رفتی روحم از بدن جدا شد

تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن * خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن

دستتو اول عشقه بسپارش به آخرین مرد * مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد

گریه میکرد...گریه می کرد...گریه میکرد... .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 22:5  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 
سلام

خدا رو شکر بهترم

۱۵ روز طوفانی داشتم

می خوام آدم بشم به خدا

باز واسم دعا کنید

ولی این بار برای رستگاری

سلام زندگی

خداحافظ تنهایی و بدبختی

خداروشکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 0:19  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 
حال وروز خرابی دارم.نمی دونم این حال خرابیا تا کی می خواد منو بسوزونه.به خدا دیگه طاقت ندارم.به خدا دیگه بریدم.به کی بگم دارم می میرم از دلتنگی؟آخه چرا من همیشه باید تنها باشم؟چرا باید به کسی دل ببندم که راحت ولم کردو رفت؟مگه من چه گناهی کردم؟مگه تقصیر منه که عاشقونه دوسش داشتمو دارم؟چرا باید انقدر اذیت بشم؟چرا فکرش دست از سرم بر نمی داره؟روزا که فقط به اون فکر می کنم و صورتش همش جلوی چشممه،تازگیا تو خوابم ولم نمی کنه،شب و روزم شده اون.من میدونم اون دیگه از من متنفره،پس چرا من نمی تونم فراموشش کنم؟وای که چقدر داغونم.دیگه شدم یه دیوونه واقعی.تحمل هیچ کس رو ندارم.عصبی شدم.فکرش روانیم کرده.نمی دونم این وضع تا کی ادامه داره.به خدا از درس و زندگی و همه چیز عقب افتادم.توروخدا دعا کنید بمیرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 1:47  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 
19 اردیبهشت تولد عشقمه تولدت مبارک
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:43  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 
در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند * گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:39  توسط محمد حسین کزازی گودرزی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
غرض از این زیاده گویی ها ارضای حس علاقه اینجانب به نویسندگی بوده است.البته من با گذاشتن اسم نویسنده روی خود از اساتید برجسته این عرصه عذر می خواهم.
در این وبلاگ سعی می کنم که مسایل روز جامعه و دغدغه های شخصی خود را بروز دهم.

پیوندهای روزانه
و این منم - زنی تنها در آستانه فصلی سرد
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته دوم مهر 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
پیوندها
منگنه(حامد تقوی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان